ღگوشه نشین خلوت شبهای تنهایی تو ღ

تنها میروم تا تنهایی تنها نماند

عاشقت خواهم ماند..............بی آنکه بدانی.

        دوستت خواهم داشت ................بی آنکه بگویم .
                                 
                                درد دل خواهم گفت............بی هیچ کلامی .
 گوش خواهم داد ....................بی هیچ سخنی .

         در آغوشت خواهم گریست.......بی آنکه حس کنی .

                                 در تو ذوب خواهم شد ...........بی هیچ حرارتی .

          
                این گونه شاید احساسم نمیرد

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 12:22 توسط سمانه | |

 

 

     زندگی یعنی همین امروز همین حالا

                      یعنی در آغوشت تا همیشه تا فردا

      زندگی یعنی نگاه تو

                          کوک کردن قلبم با صدای تو

    دل دادن به آهنگ دل پاکت

                      سرور و عشق در فضایی ساکت

    زندگی یعنی همین دم

                      که از دل تنگم می دانی

    از این حسم عشق را می خوانی

                     زندگی یعنی داشتن قلب پرستو

    در این وادی پست و ناهنجار تو در تو.. 

 

 

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت 19:47 توسط سمانه | |

چشمان من

به دیده او خیره مانده بود   

  جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آه، از آن صفای خدایی زبان دل

اشکی ازآن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر ازسینه بر کشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از حسرت که این منم

باز آن لهیب شوق وهمان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم واو دیگر آن نبود                                 

 

     

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 15:9 توسط سمانه | |

                 از مرز دلم میگذرد ، چشمهای بی ریای تو با شتاب . 


                              و عطر عبور آبیت ، در کوچه باغ ذهنم بجا میماند .


                  ای اولین حکایت بی انتهای عشق !


                            یک جرعه از دریای یادت ، چشمهای مرا آواره غربت کرد .


                  پس........


                            در نگاه تبدارم جاری شو و برای جاده دلم باران باش ...

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 10:51 توسط سمانه | |

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! 

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

 

 

هر صدا و هر سکوتی،اونو یاد من میاره

میشکنه بغض ترانه،غم رو گونه هام میباره

از همون نگاه اول،آرزوی آخرم شد

حس خوب داشتن اون،عاشقونه باورم شد

دلمو از قلم انداخت،اونکه صاحب دلم بود

منو دوست داشت ولی انگار،اندازش یه ذره کم بود
......

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 14:25 توسط سمانه | |

                                  

هربار به تو فكر می كنم ،چیزی به نبضم اضافه می شود

كه در شعرهایم نمی گنجد.


كافیست تو را به نام بخوانم
تا ببینی

" لكنت " عاشقانه ترینِ لهجه هاست
!!

و چگونه لرزش لب های من
دنیا را به حاشیه می برد.

دوستت دارم
  با تمام واژه هایی كه در گلویم گیر كرده اند

و تمام هجاهای غمگینی
كه به خاطر تو شعر می شوند.

دوستت دارم با صدای آهسته


"دوستت دارم"

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 14:51 توسط سمانه | |

از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره ی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ای خدا ی قادر بی همتا یکدم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینه ی من بینی این مایه گناه و تباهی را دل نیست این دلی که به من دادی در خون تپیده ، آه ، رهایش کن یا خالی از هوی و هوس دارش یا پای بند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو می دانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من ، صفای نخستین را....
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 15:53 توسط سمانه | |

 

       

 یواش گفتم دوست دارم واسه اینه که نشنیدی

         بلد نیستم که بد باشم نگو  اینو نفهمیدی

بذار باشم کنار تو کنار عطر این احساس

بذار حبس ابد باشم تو عشقی که برام رویاست

                              بذار با گریه این بارم بگم خیلی دوست دارم

                              اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم

   دلم میگیره هر روزی که میبینم تو دلگیری

   دارم میمیرم از وقتی  سراغم ر و نمیگیری

                                           نگاهم رو از تو دزدیدم با این چشمای غمبارم

                                           نمیخاستم بدونی که چقدر چشماتو دوست دارم

                    ولی با گریه این بارم میگم خیلی دوست دارم

                    اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم

                              

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 16:17 توسط سمانه | |

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد


 

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 15:27 توسط سمانه | |

 

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ..

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 16:41 توسط سمانه | |

چشمان ناز تو ، قلب مهربان تو، هر چه فکرش را میکنم محال است زندگی بدون تو
چه عادت کرده باشم به تو ، چه دوستت داشته باشم ، قلب عاشقم میگوید ، این زندگی عاشقانه را مدیونم به تو
روزی آمدی و مرا از حال و هوای تنهایی بیرون آوردی
عاشقم کردی با مهر و محبت هایت، با قلب مهربانت
دیوانه ام کردی با آن چشمهای نازت
چه ناز است چشمانی که لحظه ای دیدن دوباره اش برایم آرزوست
تا لحظه های در کنار تو بودن را با چشمان ناز تو سر کنم ، تا غرق شوم درون چشمهایت تا بشکنم سکوت را به بهانه ی دیدن چشمهایت
تا بگویم درد دلهایت را برایت ، منی که بی خبر نیستم از آن دل مهربانت
صدای دلنشین تو ، خیره شده ام به چشمهای زیبای تو، تو نیز عاشقانه نگاه میکنی به چهره عاشق من ، لبخندت مرا دیوانه تر میکند، عزیزم بیشتر از این تو را ببینم به رویا نبودن این رویای زیبا شک میکنم ، میترسم که خواب باشم ، میترسم که در خواب عاشقت شده باشم ، میترسم که رویا را با حقیقت اشتباه گرفته باشم!
تو نیز مانند من به انتظار باریدن بارانی ، یا باز هم اشک میریزی از اینکه دیدارمان به سر رسیده  و تا فردا مرا نمیبینی
چگونه سر کنم شب را تا فردا ،نمیدانم حقیقت عشق تو را باور کنم یا آن رویا!
نمیدانم چگونه قلبم را راضی کنم که خواب نیست تو را داشتن را
ای قلب عاشقم باور کن عاشق شدن را
چشمان ناز تو مرا دلتنگ کرده، گرفتن دستهایت بی قرارم کرده ،دیگر چگونه بگویم که بودن تو ،مرا بدجور عاشق کرده
حتی اگر با تو بودن رویا باشد ، می مانم تا ابد در همین رویا ، به خیال تو ، به خیال داشتن فرشته ای مثل تو ، به همین خیال رویایی زندگی میکنم...

 

تا چشمانت را دیدم دلم لرزید
تا تو را دیدم دیگر چشمهای جز تو کسی را ندید
پرنده ی تنها از قفس دلم پرید
قلبم صدای تپشهای قلبت را شنید ، سرنوشت لبخندی زد و گفت شما عاشقید.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 14:46 توسط سمانه | |

 

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 18:53 توسط سمانه | |

          

از کنار نیمکت خاطره ها میگذرم
سکوت می نوازد
و درخت شاهد باران عشقم
با ترانه باد می خواند
دستم گم کرده راهش را
بی جهت در جیبم می خزد

پاهایم سنگین اند
بار غمی به دوش دارم
با هر گامم
زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم
و اشک هایم را پشت سر می گذارم

در بدنم جریان دارد حضورش
اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست
با خودم می گویم
به کجا می روم
آن چه اینجا می جویم چیست؟
در فکر هستم
من و او اینجا و ناگهان
با هق هقم دیگر نواختنی نیست

هوا سرد است تنها میگریم
به یاد شبی که با او خندیدم
آه من در کنار او و حضورش
عاشقانه زیر باران رقصیدم
و عطر نابش را بوییدم
خندیدم...
از غم چشمهایش رنجیدم...
همه را پوستم گواه می دهد...

عاشقانه،بی ترس،بی لرز
زیر بوسه های آسمان
دست هایم را گرفت
محو گرمای وجودش بودم که
در دلم عشقی جاویدان را نوشت

جلوی این نیمکت
به درخت شاهد چشم می دوزم
تنهایم  اما امروز...
تکرار میکنم بودنش را
و از نبودنش این جا تنها می سوزم

باد سردی می وزد
دست هایم گم می شوند در جیبم
تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم
چشم های خیسم را می بندم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:32 توسط سمانه | |

زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در آسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می آورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 10:59 توسط سمانه | |

 
در شاهراه زندگی تنها تو بودی و من

و عشقی که دیگر از مرز بیگانگی گذشته بود

در امتداد آن انتظار طولانی

مهرت بسان عبوری خوش آهنگ

از کوچه احساس من گذر کرد

در طول نگاه غم انگیزم

سکوت لحظه ها شکست

و نجوایی عاشقانه در بطن زمان نشست

ما یگانه شدیم و عشق جاری شد

و تمامی آنچه باقی مانده بود

عبوری دلنشین از اصالت پرالتهاب قلبهایمان بود . . .

  

 
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 17:40 توسط سمانه | |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را بالهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم..

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهات دعا کردم..

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که در

تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم..

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی..

دلم حیران وسرگردان چشمانیست رویایی..

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورادر دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.

همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایم را به روی

اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید بازکردم..

نمیدانم چرا رفتی؟

نمیدانم چرا شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی..

نمیدانم کجا؟تا کی؟برای چه؟

ولی رفتی وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید..

نمیدانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ

قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

         

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:29 توسط سمانه | |


Design By : Night Skin

كد ماوس